
میان اتاقک شیشه ای ذهنم
به جست و جویت بودم
آنگاه که مرا می خوانی
وجودم زنده می شود
می دانم که می بینی ام
اما فاصله ها بیداد می کنند
من هراسی ندارم
کویر را
میان چشمان بیدلان می کارم
تا در آن دریا جاری شود
روشنایی دنیا را به زمین خواهم بخشید
آنگاه میان آسمان لانه خواهم کرد!

عاشقی لایق هر آدم پیزوری نیست
عشق که یک حس همین جوری نیست
عشق گنج است ولی رنج فراوان دارد
خودمانیم ترا طاقت رنجوری نیست
تا چهل سال دلی خون نخورد دل نشود
طعم انگور که چون باده ی انگوری نیست
بی تب عشق مبادا بنشینید به هم
چون که نزدیکی تان نیز کم از دوری نیست
در رگ عشق بدم عاطفه را عاشق باش
چون که بی مهر، صفا در گل شیپوری نیست
فرض کن، نیست هوس آنچه هوا در سر توست
شور عشق است ولی عشق به این شوری نیست
عشق یک چیز لطیف است زمختش نکنید
عشق یک پرده ی زیباست ولی توری نیست
خانه بی دلبر و معشوق بهشت است ولی
چون بهشتی است که در داخل آن حوری نیست
عشق منظومه ی زیبای پریشانی هاست
عشق که یک حس همین جوری نیست

سپیده سر زده برخیز توکل کن خدا با ماست
دوباره روز می آید چقدر این آفتاب آقاست
نگاه کن آن خروسی را که پشت پنجره پیداست
که آواز قشنگش در میان دستهای ماست
نگاه کن روشنایی را میان دستهای ماست
دوباره روز می آید چقدر این آفتاب آقاست
نگاه کن بالهای پنجره باز است و گسترده
نگاه کن صفحه شب را بدست روز تا خورده
نگاه کن روشنایی را میان دستهای ماست
دوباره روز می آید چقدر این آفتاب آقاست